شکوفه ی شهر
با تو من گم نمی شوم
کوچه های تنگ و مه آلود این شهر
با نگاه سبز این رهگذر هر روز آشناست.
روزی رهایم کن در سکوت گیج کوچه ها،
چشم میبندم،
دامن عطر تو مرا به خانه می آورد.
بگذار به خانه بیایم
بی چراغ، بی نور، بی غزل.
در تاریکی موهوم خوابهایم
روشنی ماهی می بینم
که نه راه رسیدن دارد به زمین،
نه امید رهایی از من.
نه نه، من اما مثل تو نیستم.
من آمدن را بیشتر از رفتن دوست می دارم.
آن "در باز رو به دربه دری" امروز
از پس شوره زاری چون من
یا انتظار پلی بی رهگذر صبح میگذرد.
من آمدن را بیشتر از رفتن دوست می دارم.
برای روجا چمنکار به پاس تعبیر زیبایش از واژه ی دوستی
استراسبورگ، فرانسه
فروردین 1390
چه صبری داری ای آسمان.
به جای همه ما میباری.
چه کسی قدر تو را دانست؟
جز آنگاه که نگاه از فریادمان ویران شد
و سکوت تیرگی ها را در جانمان کوفت.
آنگاه دانستیم آسمانی هست
که بی دریغ در رنج ما می سوزد.
استکهلم
شاید...
نه نه، تو صدایی نیستی
آواز شبگردی
در کوچه های آبستن از رازهای شبانه نیستی.
تو بیتابی یک برگ
در آغوش گرم و نمناک باد نیستی.
تو رخوت خواب سحرگاه باران نیستی
تو لذت بیمارگونه چشم چرانی های ساحل نیستی.
تو حقیقتی شکفته در رویای بهاری
که مرا در انتظاری تلخ از جنس بلور
مدفون می سازد.
استکهلم
یاد
سایه های بی عبور حد و مرز دشتی از جنس اندوه اند. از خاکستر سینه های سوخته در شعله حزن ققنوسی به فریبایی چشمی یا پریشانی مرغ گم کرده راهی می آید. بوی علف، شعر بلندی ست در ذهن گون، با تو اما نه سکوتی تنهاست نه سپیداری از سرد خزان می گرید.
استکهلم
حرف آخر
و روزی باد ما را خواهد برد
و ابرها را خواهد برد
و زمین را خواهد برد
و تک تک شنهای کویر را
در دامان خدا خواهد ریخت.
آنگاه زمان خواهد مرد
و صدا خواهد مرد
و تو در خاموشی بی سر انجام خدا
رویشی خواهی کرد.
چه لطیف است واحه چه ستمگر صحرا. در آغوش آن زرد زمخت چه تجلی گاه قشنگیست واحه چارقد سبز فریبایش را میزند بر سر یک سرو بلند. سینه ی عریان و چشم معصومش را میگشاید بر خاک. از نجابت این سبز اسیر قناعت به برکه آبی او را بس.
اوپسالا سوئد
والنتاین
من از عاشقانه نوشتن خسته نمیشوم
از تاریکی پشت پلکهایم نیز.
خطی از شعر سپیدت را
بر کاغذ کوچک یک تقویم
به پریشانی من افزودی.
استکهلم سرمای نفرت انگیزش را
پشت شیشههای سخت پنهان میکرد
Cafe Panorama
واژهها میریخت از چشمهایت به کاغذ
"به تماشای آبهای سپید این شهر سیاه..."
چیزی به والنتاین نمانده
ماندهام به چه کس تبریک میگوید.
اوپسالا، سوئد
کوچه
یادم هست
آن شب پر باران
کوچه انگار ماتم دنیا را داشت.
نور چراغ و قطره باران
سرزمین بی کران رویا بود.
تکیه بر دست من و موج صدایت
زمزمه ی رویا در گوش دریا بود آن شب.
گفتی این باران نمیگذارد
که نجوای موج و ساحل را
در شهوت خیس نگاهت متبلور سازم.
کوچه از عطر تو و رقص باران شبانه مدهوش
من در اندیشه مرگ چراغی که به دریا میرفت.
برای ش. خ
اوپسالا، سوئد
آرزو
کاش من آواره دنیا بودم
کاش من تنها ردّ پایی بودم که در خلوت بی روح نگاهی یا در کالبد بیدی میپیچد کاش من دشنامی بودم جاری بر لب زیبائی، یا اذانی که ظهر گرمی را متلاطم میکرد. من اما یک حبابم تنها از درون خالی از برون اندوه شکستن با هر ذره ی خاک. اوپسالا، سوئد
برو ای ترک که ترک تو ستمگر کردم
حیف از آن عمر که در پای تو من سر کردم
عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران
ساده دل من که قسم های تو باور کردم
به خدا کافر اگر بود به رحم آمده بود
زان همه ناله که من پیش تو کافر کردم
تو شدی همسر اغیارو من از یار ودیار
گشتم آواره و ترک سرو همسر کردم
زیر سر بالش دیباست تو را کی دانی
که من از خار و خس بادیه بستر کردم
در و دیوار به حال دل من زار گریست
هر کجا ناله ی ناکامی خود سر کردم
پس از این گوش فلک نشنود افغان کسی
که من این گوش ز فریاد و فغان کر کردم
ای بسا شب به امیدی که زنی حلقه به در
دیده را حلقه صفت دوخته بر در کردم
شهریار
اوپسالا
سینه را نیست جای نفسی
چشم خشکید به راه کسی
شکستن در سکوت تا کی
یا رب خستهام از دنیا بسی.
اوپسالا، سوئد
هایکو
هیچ یک سخن نگفتند،
نه میزبان و
نه میهمان و
نه گلهای داودی.
هایکو ژاپنی
ترجمه احمد شاملو
حکایت
به که بگویم؟
من صبورم صبور.
آینهای بی نور.
رنجی که نشان از دوری ساحل دارد،
این غریق بی سحر،
بی روشنی مهتاب وش نجوای شبی
در درازنای افق تلخ اندوه
در ماتم باران فراخوانده به راه،
به کورسویی متحیر مانده است.
من صبورم، باز صبور،
قاصدی میشناختم محزون،
عاشقانه خبر مرگ بهاران آورد.
فال قهوه یادت هست هنوز؟
گفتم این عکس من و راز خداست.
رفتی اما غزلی بر لبت بود آرام،
آخرین دیدار یادت هست هنوز؟
بشقاب سفیدت گل صد رنگ نداشت
من اما در نی نی چشمان سیاهت
خوش شکفتم رنگ رنگ.
اوپسالا
سلام باران؛
این شراب کهنه دیری است که مرا مست نمیکند.
شاید غمی فردا از راه رسد
که از فاصلهٔ دیولاخ ما سخت تر باشد.
آه که فرسودگی از رشتهٔ پیوندمان پیدا بود.
من اما سرگشته خوابی به بلندای حقیقت بودم.
کاش فاصله, وهمی به جز خواب نبود.
جز در شوره زار دل من
کجا میباری باران؟
اوپسالا، سوئد.
این است...
مردگی را زندگانی کرده ایم
چون خاطره ای مبهم و دور
دورتر از فاصلهٔ دوزخ و حور.
آن طرف سرسپردگانی مغموم
این طرف گربهای غرق در خون کبوتر های آشنا.
این چینی وحشت زده زیستن من
تلنگر مرگ را مینوازد هر شب.
اوپسالا، سوئد
شکفتن
امروز روز دیگری بود
سبزههای نگاهی روشن
از مردمک تنگ زمان
راه به بیرون نداشت.
جادهٔ بی انتهای سربی نور
از تلخی این سرد و سیاه سکوت
هستی گم شدهٔ باران شده است.
چه شبی در پیش است.
نمناکی هر شبنم متبلور در چشم
خود سرابی است در دل یک چشمه خواب.
این منم، میهمان ناخواندهٔ آن سراب پر نور.
ترولهتان، سوئد
پایان
گفتی بنویس. گفتم مینویسم. اما پایان را. تو که رفتی چشمهٔ شعر خشکید. آن روزنهٔ الهام هرچه ترانهٔ پاک به سکوتی همیشگی رفت. اینک وقت خداحافظی با آن چشمهٔ نوری ست که تجلی صدای پر طنینت موج موج اکسیر خواستن و ماندن را در محراب نگاهت به رقص میاورد. و تو ای نازنین با چه سنگنین نگاهی، اندک شرمی، بی پیرایه سخنی گفتی: ای مرد، بازگرد که بی وضو آمده ای. لحظه لحظه ی این مانده از عمر را به یاد آن محرابی که قدمگاه صفا بود و صلیب مرگ منش بر دیوار سردش آویخته، خاکستر خواهم کرد. باشد که روزی از این خاکستر ققنوسی براید، که شورمست میخواند، `یا کودکان شهر بی خبرند از جنون ما، یا هنوز این جنون سزاوار سنگ نیست.`
من هنوز هستم
پر از عشق،
پر از یاد،
پر از آرزوهای رفته بر باد.
****
پی نوشت:
دست تو یاس نوازش
در سحر گاه بهاری
ای همه آرامش از تو
در سرانگشتت چه داری؟
در کتاب قصه من
معنی هر دل سپردن
خود شکستن بود و مردن
در غم خود سوگواری
ای همدم ای مرحم
ای خط سرنوشتم
ای همدم ای مرحم
بی تو چه می نوشتم
من چه بودم نقش باطل
قایقی گم کرده ساحل
با هزاران زخم بر دل
از عزیزان یادگاری
بی نیاز از هر نیازی
بی خبر از حیله سازی
با گناه پاک بازی
باختن در هر قماری
من چه بودم شعله درد
قصه خاکستر سرد
زخمی دنیای نامرد
قصه چشم انتظاری
با من ویرانه از درد
دست تو اما چه ها کرد
ای که با معنای دیگر
عشق را آموزگاری.
(لا ادری)
باران کویر
روزی به شهر شما میایم.
رنگ گلهای دلم را به خدا میبخشم
من ز اکسیر هوایت صدفی میسازم
که تو چون پرتو نوری بدرخشی در آن.
از کدامین خانهٔ دور در این واحهٔ گرم
آن شوق، آن زنگ صدای پر موج،
شور رفتن را به کبوتر داد، چه تلخ.
با دل من تو چه کردی؟
بگوای گل بشکفته ی باران کویر.
هبوط
من ز قربانگاه الست میآیم،
زخمی دشنهٔ این مسلخ پیر،
سر سپرده به نسیمی مبهوت.
کنج این وحشت نمناک جنون،
پردهٔ خانهای از دور پیدا،
از گذرگاه و فرازش یادی
چون هماغوشی موج ونسیم باید کرد.
Je Suis Fatigue
,Now far from the rest
,And homesick for the nest
The congealed blood in green veins
.Falls the sparrows in sheer pains
,Oddness, the herald of splendid sarrow
.Canonizes the recall of breakheart arrow
,Call me again the bird the bird
.Call me in that sacred word
Devastating and horrible the dream was
.Though your jolly eyes were like a vase
,Plant there my heart: a farewell emblem
.Once it will flourish a hypericum
,Glad you be, you are frank, you are free
.Is Exiled, in ash, ruined this enemy
لنگرگاه
خواب من سنگین است
چون کوه سنگ بر دوشان سیزیف.
گفتی مرا از یاد برده ای
اما این یاد بود که تو را برد از من.
لنگرگاه خلوت است
صدای موجی که به آهن سرد اسکله میکوبد
آرام آرام مرا با تو و بی تو
به رطوبت خاطرات می سپارد
در کف اقیانوس خواهش تو
خواب من سنگین است.
من اما هنوزباور ندارم.
پی نوشت: زندگی شاید آن لحظه مسدودی است
که نگاه من در نی نی چشمان تو
خود را ویران می سازد.
"فروغ"
کورسوی ابدیت
وقت رفتن است
من انبوه ترانه های پر شور مرگ را
در حیات خاک گرفته ذهن خود خالی میکنم.
منتظرم شاید موجی بیاید
که تماشاگه ابدیت باشد.
شاید نسیمی بوزد
که خروش گل بشکفته در تعفن غربت را
بر سراپرده منحوس رسیدن میکوبد.
رهسپارم اما
بعد از این هجرت دوزخی بی پایان
من سوار بر موج سرشک
به قدمگاه شوریدگی ات خواهم رفت.
بی نام
احساس می کنم
استخوان های فرسوده ام
گام برداشتنم را دشوار کرده اند.
دام تنیدن عنکبوتان
کهنه چراغی است که ازلیتٍ دام را چون نور
بر ما چه گوارا نوشانده.
فرسایش عاطفه در گذر از کژراهه حزن،
از منٍ خسته تن و آسیمه سر،
خاشاکی به سنگینی آبنوس می سازد.
ناتمام
عطر پیراهنت موج زند در وحشت شب
سوسن اما هوس بوسه باران دارد.
ریگ شنزاریم و غمت باد شمال
چون ننالم که دلم زخم ز یاران دارد
جان من در قدح و خون به رگم چون آهن
چشم امید، هراسان نگهی بر شب دیوان دارد
آرزو
شب شکارش را به پس سرخ ترین اندوه ماه نگران برد که برد.
آنجا که نفس گرم ابلیس زمان بیرق سبز زمین را مینوازد تلخ
من به یادت گفتم: جذر و مد کاش قد بلندی می داشت
تا پیکر مدفون شده ی من را به سر باد نهد
با نسیمی که نه دور است نه چالاک چون سیل
غربت نیمه شبانم را به در خانه ای در فلق صبح برد.
بوسه چون بر لب زمرد وش گرد و غبارش بزنم
سر به سجاده خون کوبم و فریاد کشان
گم شوم در صدایی مبهم و دور
در هوای گس بی نام و نشانی که مرا بود.
در نگاهی که افق کمترین زاویه دیدش بود.
شوق
و تو منٍ دیگر من با من حرف بزن.آیا تو پاسخم را خواهی داد؟ من از تو خسته ام. من رویای تو را می خواهم. من رویای تو را می بینم. پاسخم را بده. نام تو بوی خوش من. رنگ تو جاری شده در تیغ هایی که قلبم را باز به شرابی خنک مهمان می کنند. ملافه ای از صبح فراهم کن. من زیر این نقابم، نفس بند آمده و پوستی پژمرده و چروکیده که زیرش چیزی جز اشتیاق نیست.
بهشت سولرس.(نقل از کتاب سخن عاشق اثر رولان بارت)
تلخ مثل بهار
سالی دیگر هم زود گذشت
رخوت ما شاید دو برابر شده است.
در سرای دل ما باغچه ای بود شگرف
که گلی جز خار جنون نرویید از خاکش.
من به سرابی تلخ که از ذهن بهار بیرون است
و به رنجی جانکاه که سفیر دوزخی نفرین است
خوشنودم، خوشنود.
چه تبی دارد مادر مرگ
آنگاه که مسیح، آبله پا خاک صلیب خواهد خورد.
این بهار ازاندوه زلال صحرا،
از سینه پر خون لاله ها در صف مرگ
از داس بی رحم خزان،
از بهت گل هاشور خورده از شلاق زمستان
به پرستوهای مهاجر
چه دارد که بگوید.
من اما دست به اندام زمان خواهم زد
در شب نفرین شده فرداها.
تا که تشریح کنم
جسد نفرت انگیز بودن را.چشمهایت

آنجا که من ایستاده بودم
از پشت پنجره مردمکانت
آنسوی دروازه نگاهت
همه خاک، دریا بود.
روزن کوچک دل
مامن ملتهب رویا بود.
هرچه دید
زیبا بود
دریا بود.
باران
فصل باران است
و تو باران را دوست می داشتی.
آنگاه که از آسمان غمناک پاییز،
نامه رفتنت ای نازنین
ناگهان به زمین آمد، همه ابرها گریستند،
تا آنجا که خاک تو را با خود بردند
و با قطره های پاک باران،
آمیخته با اشک های آنانکه چراغ راهشان بودی،
به دریا پیوستی.
وقتی نباشی یک صدا می خوانیم :
< آخرین برگ سفرنامه باران این است که زمین چرکین است.>
کنایه
اعوجاج تصویر در آینه شکسته
غربت دیرینه اقاقی های در بند را
در ظلمتی بی پایان
هاشور می زند.
تنهایی عین مردن است
آنگاه که آفتاب بی رمق پاییزِِ
چون سکسکه های قبل از احتضار
لحظات بودن را نفرین می کند.
بتاب خورشید
که تابشت نفرین وهم آلود من است.
وداع
به خواب می رود شبی دو چشم انتظار من
و تکیه می دهد به تو تمام بیقرار من.
می افتد از دستان من غلت زنان به سوی تو
سیب فریب آدم و سرخ ترین انار من.
تشییع میکند مرا به روی شانه های شب
صبحی که خنده می زند به مرگ روزگار من.
دیگر غزل، گریه، سکوت مرا ز یاد میبرد
و کوچ می کند ز شب دقیقه های تار من.
من احتمال میدهم، تو باورت نمی شود
که بدرقه کنی مرا تا قطعه مزار من.
نشسته ام در این سکوت، چوپان گله شبم
این بره ها چه ساکتند، درست مثل تار من.
ولی چه فایده؟ سکوت دردی دوا نمی کند
باید که امشب بروم. کجاست چوب دار من؟
حس می کنم دیوارها کمی ترک برداشته اند
کسی نشسته آن طرف به یاد و انتظار من.
شاید کمی تلخ و عبوس، قدری زیادی ساکتم
آزارتان داده کمی این سردی و تکرار من.
شبی به خواب می روم کمی تحملم کنید
خط می خورد از ذهنتان سنگینی غبار من.
آبان۸۶
رها
ندامت
تو نگاهم کردی
از شرم دروغ ذوب شدم.
سردی باد اسفند
برد مرا تا لب آن برکه درد.
چه فراوان بودی آن روز
درتمام کوچه های چروکیده این ذهن سیاه.
من چرا سردی گونه بی تابت را
با عبور از روزن نفرت دو برابر کردم؟
در دوزخ مهتابی خاکستر آن روز
چه رازی بود
که هنوز باز هنوز التهاب موهومش
می چکد از روح خراشیده ز شرم؟
آسمان ویران شد،
زیر آوار صدایت
چه سراپا غرقه به خون بودم من.
تو فضای گس خانه را که به من نسپردی.
خانه ای در کار نبود،
اما دل من پرسه زنان می خواند:
"چه بی خبر آمده ای"
با نگاهی آلوده به یآس میگویم:
آسوده باش،
او رفته است.
رها
مهر 86
دو شعر دیگر از خودم
شکوه
دوست می دارم
هوای آن شهر و دیاری
که آغشتگی نفس تو با خاک غم آلودش
اکسیر زندگی است جاری در رگبرگ حیات.
هر گل که می شکفد،
هر باد که می تازد،
هر پژواک آه،
همه یادآور انفجار چیزیست
که ثانیه شمار عمر را خاکستر نشین می کند.
در کوچه های سرد این شهر
هر روز شمعی زنده بگور می شود.
هر بار که دلی می شکند
گرهی بر نخ خیمه شب بازی خدا می افتد.
هر بار که دلی می شکند
دانه ای از تسبیح مادربزرگی ترک برمی دارد.
آری زندگی این است.
نارون
چه در سکوت گذشت
سایه ی نارون پیر
از کوچه بن بست پر کابوس.
دیگر آنجا
صدای هق هق کبوترانی
که آشیانه را به مشتی دانه فروختند
در آوندهایش نمی پیچد.
تبرها یکی یکی کند می شوند،
اینجا نفس کشیدن
گاهشمار پوچی بی چون و چراست،
سخت است،
زیرا من
همه جا را با خاکستر خودسوزی ققنوسی عاشق
آلوده ام.
رها
بهار ۸۲
( George Gordon, Lord Byron (1788-1824
She Walks in Beauty
1
She walks in beauty, like the night
Of cloudless climes and starry skies;
And all that's best of dark and bright
Meet in her aspect and her eyes:
Thus mellowed to that tender light
Which heaven to gaudy day denies.
2
One shade the more, one ray the less,
Had half impaired the nameless grace
Which waves in every raven tress,
Or softly lightens o'er her face;
Where thoughts serenely sweet express,
How pure, how dear their dwelling-place.
3
And on that cheek, and o'er that brow,
So soft, so calm, yet eloquent,
The smiles that win, the tints that glow,
But tell of days in goodness spent,
A mind at peace with all below,
A heart whose love is innocent!
Meeting at Night
I
The grey sea and the long black land;
And the yellow half-moon large and low;
And the startled little waves that leap
In fiery ringlets from their sleep,
As I gain the cove with pushing prow,
And quench its speed i' the slushy sand.
II
Then a mile of warm sea-scented beach;
Three fields to cross till a farm appears;
A tap at the pane, the quick sharp scratch
And blue spurt of a lighted match,
And a voice less loud, thro' its joys and fears,
Than the two hearts beating each to each!
Robert Browning (1812-1889)
خسته
باز من در شب چشمان کسی گم شده ام
باز طوفان زده فصل تلاطم شده ام
خسته از وحشت این شهر تهی از لبخند
راهی دیدن یک لحظه تبسم شده ام
باز به دنبال صدایی که حقیقت دارد
باز به دنبال نگاهی که در او گم شده ام.
ساحل
نوشتن
و از تو نوشتن
دستان گرمی میخواهد
که در گرداب سر انگشتانش
هزاران موج غریب خواهش
بدام افتاده باشد.
ومن
در این سراشیبی تند سقوط
و در این معمای هزار توی هبوط
تنهایم.
در شب یلدای نگاهت
زورق بی مقصد دل
چه بی ساحل میشکند.
من چقدر تنهایم
بانوی اسفند
بانوی اسفند
سر به مهر رازی است
که نفس سرد زمستان است در او.
بی چراغ میرود خانه دلهای سرد را
دل را می افروزد
میسوزاند و میرود
آنگاه دوباره پاییز میرسد ز راه.
او به هم آغوشی بهار
من به دیدار یلدا جلاد زمستان میروم.
آخر پاییز است امروز
اول دی.
راز بانوی اسفند را کس نمیداند
شاید او ناجی فوج کبوتران در بند است
شاید روزی مرگ اقاقی را به سوگ بنشیند.
راز او را کس نمیداند.
کوچ
رفته ام من ز دیاری که در آن
مهتاب شاهد خلوت بی شرم و حیای
آبی روان بود و تن در بند گلی
رفته ام من ز همه یاد و خیالی که در آن
تشنگی : کام خشکیده بیدی است
که هزار چشمه اشک
نکردند درمان حسرتش را به آب
من از شهر خود رفته ام
من ساکن شهر نگاهی از جنس بلورم
اینجا همه اسرار گل نرگس را میدانند
اینجا سرخی هر برگ گلی
از شرم لمس تنش با قطره شبنم حکایت دارد
اینجا زردی هر یاس
ترنم دلداگی اش به زمینی است پر کابوس
که من از آن رفته ام.
ماندم
از در که آمدی
همه تن من زندان شد
همه نگاهت آوار
چه کسی دانست که در شهر مردگان
فریاد معنایی جز خاک نداشت.
امسال عید رنگ جنون داشت
تا آنجا که مرگ بازیچه ای شد
و صدای تو پژواک جرس گونهُ گامهای سنگین دل کندن.
مرا ببخش
در سرای دلت چه جایی خوش کرده بودم.
گفتی: راه باز است
گفتم: جایی ندارم اگر اجازه بدهی
میمانم.
